تبليغاتX
میــــــــــــنای یکرنگی

کاش بودی و می دیدی!

میگن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره، خوشبختی میاره!


پ.ن1:تنها جایی که توی ولایت برای رفتن بهش اشتیاق دارم قبرستونشه!آرامش عجیبی بهم می ده!من آخرش جوون مرگ میشم!(امـــــــــــــــــــــــــــین!:دی)هیچی رو به اندازه ی قدم زدن بین سنگ قبرها و خوندن شعرهای روی سنگ ها ، توی سکوت دوست ندارم!

!! نوشته شده توسط . | 19:50 | شنبه 7 آذر1388 •

خواستم آدم باشم! نذاشتی!

خواستم تصمیماتی رو که نباید ، نگیرم!نذاشتی!

خواستم آدم حسابت کنم!نذاشتی!

خواستم فراموش کنم که چقدر ازت متنفرم!نذاشتی!

بالاغیرتا این دو سه روز آخر هفته رو گم و گور شو نبینمت!بذار این چند روز چشمم تو چشمات نیفته و این همه نفرت رو نبینی!

کاش مث اون موقع ها هنوز انقدر بچه بودم که فکر می کردم بازم تو راست میگی!کاش هنوزم می تونستم باورت کنم!کاش.....

!! نوشته شده توسط . | 15:38 | سه شنبه 3 آذر1388 •

بارالها مددی....

یه  کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست!!!!

از همون فحشایی که زهره میده!!!

!! نوشته شده توسط . | 9:0 | سه شنبه 3 آذر1388 •

صدای امید بخش استارت!!!!

 بدشانسی یعنی اینکه: وقتی بعد از ۶ ساعت سرپا ایستادن و خستگی  داری از یونی میای بیرون ،میگی الهی نور به قبر این آدمایی که این ماشین رو ساختن و پدر و مادرشون بباره! بعد بشینی تو ماشین ببینی هیچ برقی مشاهده و هیچ صدایی شنیده نمی شود و تازه مجبور میشوی آستین هایت را بالا بزنی و در ادامه ی گندکاری های مکرر در آزمایشگاه به محتویات درون کاپوت گند بزنی!!!!  نخندین بچه ها !

 

پ.ن:  خسته ،کتاب "بار دیگر شهری...."!، ترافیک،اعصاب داغون ، خیابون خونه ی تو!

!! نوشته شده توسط . | 21:51 | دوشنبه 2 آذر1388 •

هپی برث دی همدونی!!!!

کسی بی ام و طوسی صولمتی دیده تا حالا؟؟؟!!!!نبود مري وگرنه حتما حتما واسه ت مي خريديم!

بادکنکش هم پیدا نمی شه همدونی!چه برسه به ماشین!اون هم بی ام دابلیو!!!خداییش هم خزه دیگه!!!! در هر صورت تفلدت تبارک زياد زياد هي هي!!!

 

 

 

بادکنک  صولمتي!

 

 

اينم صولمتي داره بالاخره!

 

تولدت منو ياد چيزاي خوب خوب ميندازه!مثل ناهار! فردا رو نپیچونی که ما ناهار می خوایم!

!! نوشته شده توسط . | 18:45 | جمعه 29 آبان1388 •

این بی ملولی شرح کن ! من سخت ......!

!! نوشته شده توسط . | 19:27 | پنجشنبه 28 آبان1388 •

هشدار که گر سوسه ی عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه ی رضوان به در آیی



پ.ن1:بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون :)
پ.ن2:لباسهای زمستانیت را فراموش نکن!!!!

!! نوشته شده توسط . | 7:26 | چهارشنبه 27 آبان1388 •

یاد باد......!

فکر کنم غم انگیز ناک ترین!!! تولد عمرم بود! با اون غذای خیلی گندش!من همین جا رسما اعلام می کنم اگه امشب کادو تپله رو بهم بدن به جبران اینی که امروز خوردیم و ظاهرا بهش می گفتن ناهار! یه جای خوب مهمونتون کنم!

عاطی جون خدا رو صد هزار مرتبه شکر کن که نیومدی!

طبق عادت مالوف " یاد باد آن روزگاران " مون:


وبلاگ سه تا دختر چی عمه؟!

مریم: من از خواهر شوهر بدم میــــــــــــــــــــــــــــاد!!!

مهشید جان! از پسر مردم که آدرس می پرسن نگاه می کنن ببینن بچه داره کجا رو آدرس می ده! نه اینکه زل بزنن تو چشاش!!!!

مریم  ترکیب صورتی و طوسی رو در مورد چه چیزهایی دوست داری حتی؟!

عمه مهرباز!

متولد  8۶/۶/۶!!!!

آدم جلوی دو تا بزرگتر در گوشی حرف می زنه؟!بعد پا میشه می ره بیرون؟ بی شعوریتون چییی؟!!!!

جمعه تعطیل است!!!!

آدم ناهار نمی خوره بعدا پاشه بره ناهار تولد!!!

حرفای خاله زنک نبود عمه جان!حیف که در جریان موضوعات نیستی!!!

عمه هم بچه باحالیه ها!

عمه واقعا انگیزه ت چی بود از اینکه ما رو سر کار بذاری؟!

 

وقتی یکی داره حرف می زنه سوتی می ده یا هر چی ، لازم نیست : عمه جان اون ور و نگاه کنی بخندی!
مریم جان لیست غذا رو هی هی از اول تا آخرش نگاه کنی! مثل خودم و شیدی راحت بخندین  

عمه سهمیه ای اومدی دانشگاه؟!     

مریم با کیف پول:می زنم تو دهنتا 

مریم سوغاتی ما ها چی شد؟هان؟هان؟ نه بگو کوشن؟!

عمه جان عادت کردم با مسائل اینطوری برخورد کنم!!!اینقدر که اینا گندگاری می کنن و چه می دونم مشکل پیش میاد براشون!!!بعدش هی هی من باید رفع و رجوع کنم! ولی اونجوریام که تو میگی نیستم!حالا دکترو بیار ببینم شبیه منه یا نه!


بعدتر نوشت:     برای روز میلاد تن من
                       نمی خوام پیرهن آبی بپوشی....


بعدتر ترتر نوشت: می خوام تنها باشم....

!! نوشته شده توسط . | 16:59 | یکشنبه 24 آبان1388 •

نقطه سر خط!!!

فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت!!!

!! نوشته شده توسط . | 0:26 | یکشنبه 24 آبان1388 •

گل گـــــــــــــــــــــــــــــــــلدون من شکسته در بـــــــــــــــــاد!

خیلی خوبه که  تو خیابون  ونک یادت رفته کنار کادوی تولدم باید چه گلی می خریدی! " باید" که نه! تو می خواستی بخری!اصلا "نباید" می خریدی! کاش حتی یادآوریش هم نمی کردی!
!! نوشته شده توسط . | 20:45 | شنبه 23 آبان1388 •

میک ئه دیسیژن!!!

آن روزها من اصلا کلمه ی "تصمیم" را نمی شناختم ، چون تا حرف دال بیشتر نخوانده بودم!
!! نوشته شده توسط . | 21:49 | چهارشنبه 20 آبان1388 •

من شدم تهـــــــــــــــــــــــــــنای تهـــــنا!!!!

حیـــــــــــــــــــــف شد واقعا!حیف شد دوس جونام نیستن تفلدم! =((
عیب نداره!هــــــــــــــی روزگار!تهنا می رم می شینم نائب!قسمت نبوده لابد!خوش بگذره بهتون زیاد زیــــــــــــاد!(ما که بخیل نیستیم!!!)

!! نوشته شده توسط . | 12:17 | چهارشنبه 20 آبان1388 •

دنیـــــــــــــام آرومه!

!! نوشته شده توسط . | 11:49 | سه شنبه 19 آبان1388 •

ندارد!

بانو!
حکایت تو را شنیدم.
که برای درختان حاشیه ی رود ، حکایت کردی: مباد دل به آب گذرنده بسپارند.درختان را سایه سارشان کفایت می کند و دل هیچ رودی را عشق هیچ درختی کفایت نمی کند.
برای درختان جنگل انبوه منتهی به کوه ، حکایت کردی دل به هیچ نسیمی نسپارند .بیدها را گیسوانشان کفایت می کند و دل هیچ نسیمی در گرو شاخه های مجنون بیدها نیست، که قاصدند و رهگذار.
حکایت کردی فقط دل در گرو عشق خاک ببندند ، که ایستاده است و استوار!

.

.

تا دیداری دیگر که باز هم باران باشد و هیچ آدمی ، هیچ چتری  روبروی هاشورهای خیسش نگیرد ، بدرود.

!! نوشته شده توسط . | 20:34 | یکشنبه 17 آبان1388 •

ساحل چمخاله!!!

باید رفت و دید...

پ.ن:چیپس و گل رز!!!!

!! نوشته شده توسط . | 13:41 | شنبه 16 آبان1388 •

و خداوند "خر مگس" را هم آفرید!!!

بعضی ها انگار آفریده شدند که گند بزنند به اعصاب آدم!!!

توضیح نوشت: این پست هیچ گونه بی احترامی رو در بر نداره!

!! نوشته شده توسط . | 18:2 | پنجشنبه 14 آبان1388 •

.....خوری!!!:پی

امروز تصمیم گرفتیم یه کار شیــــــــــــــــک(کپی رایت:مریم) انجام بدیم که خاطره بشه!گفتیم بعد از سه سال و اندی پا شیم بریم آش ن ی ک و   ص ف ت!وسط راه هوس یک پرخوری فست فودی کردیــــــــــــم ناجور!گفتیم خب حداقل یه سیب زمینی بزنیم!بعد  از نوش جان کردن سیب زمینی از اونجایی که دو تامون موافق آش و سه تامون موافق آیس پک بودیم برای احترام به نظر همه اول رفتیم آش خوردیم بعد آیس پک!!!!جاتون خالی !مردیـــــــــــــــــــم!

!! نوشته شده توسط . | 22:57 | سه شنبه 12 آبان1388 •

یه چند وقتی میشه که هر روز از تو آرشیو بلاگم اتفاقاتی که توی دو سال گذشته تو اون روز خاص افتاده  رو می خونم!هر روز که نه!روزهایی که اتفاقای خاصی دارن!نکته ی قابل توجهش اینه که این اتفاقا با شدتهای متفاوت!!! دارن تکرار میشن!مث اتفاقای این چند روز که پارسال هم همین مشکل رو داشتم ولی خیلی خفیف تر!!! که روز تولدم حل شد .فک کنم بهترین تولدم بود.یه نمونه دیگه ش هم این " ف و ر ی ه" کوفتی!!! که پارسال همین موقع تو ریاضیات مهندسی می خوندمش امسال تو کاربرد ریاضیات!(با این تفاوت که این دفعه دوسش دارم!)لابد سال دیگه هم واسه کنکور!پارسال 18 ام امتحان مهندسی داشتم امسال کاربرد!

پ.ن1:از اولش هم هیـــــــــــــــچ حس خوبی نسبت به 22 سالگیم نداشتم!ولی در عوض کلی حس خوب دارم نسبت به 23!

پ.ن2:دوس جون مرسی به خاطر همه کمک هات!یادم نمیاد تا حالا تونسته باشم بهت کمکی کنم که جبران همه خوبی هات باشه.امیدوارم هیــــــــــــچ وقت مشکلی نداشته باشی که بخوام جبران کنم!!!

!! نوشته شده توسط . | 18:24 | دوشنبه 11 آبان1388 •

وقتی چشمات گریه می کرد آرزوم بود که بمیـــــــــــــرم!

پ.ن: هیـــــــــــــــــــــس!هیچ مگو!

!! نوشته شده توسط . | 18:48 | یکشنبه 10 آبان1388

باهام بازی نکن من خــــــــــیلی خسته م!!!!

هیچ می دونستی دیشب چند جفت چشمو خیس کردی؟!می دونستی چند تا بغض ترکید؟!می دونستی چند نفر خواب به چشاشون نیومد؟!می دونستی چند نفر از ترس این اشکا نتونستن لب باز کنن حرف بزنن؟!می دونستی که حتی آرزوی نبودنت ..؟!
!! نوشته شده توسط . | 8:23 | یکشنبه 10 آبان1388

RSS